مسافری خسته
تو خاطرم مونده
مسافری خسته
بغضی که ول کن نیست
راه گلو بسته
هوا چه قد سرده
بارون چه بی رحمه
اینجا کسی از دل
چیزی نمیفهمه
مسافری تنها
حواس او پرته
چرا که عشق او
نیومده رفته
یک نامه و عکسی
از او براش مونده
ًکه هزار بار ان را
بوسیده و خونده
برای عشق خود
چه شعرها گفته
ولی عشقش آن را
نه دیده نه خونده
بغضی جانکاه و
گلو پراز درده
عشقی که چه راحت
گذاشته و رفته
دوباره بارون و
نگاه سردی که
دل پر از درد و
دوباره مردی که
دوباره مرز و مین
که راه او بسته
سیمها که خار دارند
گسستنش سخته
شکسته اون بغض و
نشسته تو سینه
غمی که پیرش کرد
کسی نمیبینه
*
دوباره دردی که
که راه گلو بسته
دوباره مردی که
از زندگی ۰ خسخته
با انکه میداند
عشقش نمی آید
باز از خیالاتش
دست بر نمیدارد
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 16:44 توسط رهگذر
|